X
تبلیغات
شیدای سبز

‌‌الهم كن لوليك الحجه ابن الحسن. صلواتك عليه و علي آبائه . في هذه الساعه و في كل ساعه . ولياً و حافظا و قائداً و ناصراً و دليلاً و عينا حتي تسكنه ارضك طوعا. و تمتعه فيها طويلا. برحمتك يا ارحم الراحمين

ای پاکترین حس خدا:خسته و غریبیم،درکوچه های بیکسی وسرگردانیم در واپسی ها، نیازمان تویی و بس.دیرگاهیست که درسپیــده دم پاییــزی،درجــاده هــای مه گرفتــه،برفراز کوهی ازعشق،ازغم فراق تـو نــاله ها سرداده و از دوریت چــون ابــربهــاری گریسته ایم...

"آدینه" که میشود با بغل بغل احساس ناب به پیشواز خورشید می رویم تا سراغی ازتو بگیریم ای مسافر مهربانی: تا کی؟ لباس ياس برتن لحظه هایمان بپوشانیم؟؟؟ تا کی؟ پـژواک دردهاو صـدای نـاله هـایمان را بـرایت بفــرستیم؟؟؟

ای گل نرگس:وقتی دستهایمان خالی از دعا برمیگردند و اشکهایمان طعم درد می دهند... وقتی درکــوچــه بــاغ " فــراق و هجــران "،مقسـوم علیه نگاهمان،آیه ای ازسکوت می شود و از شـانه های خیسمان حسـرت می بارد.

آیا کسی هست ؟ مهلت عاشقیمان را تمدید کند ؟ ؟ ؟ آیا کسی هست ؟ عهد نامه حضوری سبز را امضا کند؟ ؟ ؟اي مظهر آرامش:درسايه چند ركعت گريه اي كه پنجره دلم را به نگاهت گره زده،جا مانده ام.

و حالا شما عزیز بزرگوار و مهربان گرامی:

حتما"حرفها،گفته ها،سوزدلها،نجواها و ناگفته های فراوانی تو دلت داری که می خواهی،به عرض آقا،مولا، و سرورمان بقیه الله الاعظم،حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، برسونی.این قسمتو واسه همین گذاشتم که بتونین براحتی،هرچه احساس ناب،هرچــه ارادت و هرچه عرض ادب نسبـت به مولا دارید بهشـون ابـراز نمـایید.بـاالطبع،احساسات لطیف و دستنوشــته های زیبای شمــا عزیـزان دراین قسمـت،خودش مجمــوعـه ای ازعـلایق، سـلایق و انـــدیشـه های خــوب و قشنـگ واســه مـن و حتی خود شما مهربانان خواهد بـود نظرات همگی شما عـزیـزان را به فال نیک می گیـرم و امیدوارم درآینـده ای نزدیک درتقـویم روزانه مان،شاهــد ثبت روزی بنام : سالگرد ظهورحضرت مهدی (عج) باشیم .

آری خورشید ثابت کرد:حتی طولانی ترین شب نیز با اولین تیغ درخشان نور به پایان می رسد ،

حتی اگر به بلندای یلدا باشد.بیدار و امیدوار باش خورشیدی در راه است ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1392ساعت 22:53  توسط سید مصطفی  | 

اينروزا هر چي دنبال مطلب خاصي مي گردم پيدا نمي كنم.اصلاً مطلب معمولي هم به ذهنم نمي رسه... يه چيزايي شبيه گنگ هستم.كلمه ي " گنگ " را كه سرچ می کنم به نظرم رايانه هم تو پيدا كردنش می مونه، چيز بدرد بخوري پيدا نمیشه.به نظرم كلمه خوبيه واسه ي اغلب وقتا، اينجوري بگم بيشتر وقتا اگه حوصله ي كاري را نداشته باشم يا دستم به طرف كاري نره...اونوقت ميگم حافظه ام هنگ كرده، يا ميگم گنگم، تو اصطلاح دروني خودم يعني بي حوصله ام ولي اگه بخوام دستمو پيش شما عزیزان رو نكنم ميگم گنگ....

شده بعضي وقتا، مطلب يا سوژه يا يه چيز خاص بدرد بخوری از سر و کولم بالا بره، ولي در مقابل، لحظاتي هم شده كه هر چي انيشتن بازي در آوردم.و ارشميدس و سقراط را ميهمان بوعلي سيناي خودمون كردم چيزي از ذهنم خطور نكرده كه نكرده....

حال من بي حوصله تو مرحله گنگم،لطفاً تو گوگل و اينا سرچش نكنيد.چيز بدردبخوري پیدا نمیشه.اين تصويرو هم نميدونم از كجا و به چه دليل و براي چه آوردمش، بزاريد بحساب همون گنگ بودنم،شايد هر وقت تو انتخاب تصوير واسه ی مطلبی مي مونم اولين چيزي كه به ذهنم مي رسه همين جور تصاويره...

الهي بي حوصله نشيد،اون لحظه بايد یه جورایی گنگ هم بشيد پس اونوقت چه فرقي بين من و شما... بعضی وقتا باید ننوشت،باید ایستاد،باید نگاه کرد باید دست از قلم كشيد.یه چیزایی تو همین مایه ها....

من خراباتیم از من سخن یار مخواه              " گنگم " از گنگ پریشان شده گفتار مخواه

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اردیبهشت 1393ساعت 23:44  توسط سید مصطفی  | 

خيلي از ميوه فروش ها،ميوه هاي خود را درهم مي فروشند و هرگز به شما اجازه اين را نمي دهند كه پاكت را برداري و هرچه ميوه درشت و آبدار است سوا كرده و براي خود برداري.

در اين عالم نيز همه چيز را درهم در اختيار بندگان قرار مي دهند.اينطور نيست كه رنداني از راه رسيده و آنچه خوشي و لذت و عيش و كاميابي است براي خود جدا كرده و ناكامي ها و رنج ها و زجرها را براي ديگران بگذارند، هرگز !!! بلكه نوش و نيش، رحمت و زحمت ، و بقول قرآن كريم عسر و يسر باهم اند. يعني بدون زحمت به رحمت نمي توان رسيد و يا بدون تحمل نيش ها،نوش ها را دريافت كرد.

درست مثل دريا كه گهرهاي آن با سنگهايش همراه است.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم فروردین 1393ساعت 19:9  توسط سید مصطفی  | 

اين پشتي هايي كه پشت سر مي گذاري هيچ مي داني درون آن چيست؟ پر از مقوا، روزنامه هاي باطله،يا شانه هاي تخم مرغ.باور نمي كني باز كن و ببين. البته آنچه به اين پشتي ها هم بها و ارزش داده و شكل بخشيده است.همين چيزهاي زائد و ضايع و بي ارزش است.

خشم و غضب هم از اين قماش است.يعني درست مثل روزنامه هاي باطله است كه اگر آن را بيرون بريزيم بي ارزش مي شويم و اصلاً از شكل مي افتيم. اگر قبول نداشته باشي يك روز كه عصباني شدي برابر آئينه بايست و خود را تماشا كن.اما اگر اين خشم و غضب را فرو خورده و فرو ببريم ارزش و شكل يافته و قابل اتكا و اعتماد ديگران مي شويم و اساساً در چنين صورتي است كه مدال مردي و مردانگي به سينه ما خواهد نشست.

نكته:اصلاً به قیافه ی وبم نمی خوره كه واسش،عكسي از خشم و عصبانيت بكار ببرم روح لطيف كودكانه را استفاده كردم كه حداقل، لذتي هم برده باشين.

دل تبصره: نه كه تو رگ و خونم چيزي بنام عصبانيت و خشم مفهومي نداره، بنابراين هيچوقت جلوي آينه نمي ايستم كه ببينم تازه اونزمونا، احیاناْ شكل و شمايلم چه جوري میشه !!! بنابراين، هروقت خشم و عصبانيت تو وجودمان نباشه جلوي آینه ايستادن و نگاه كردن به خود، لذت دارد.  

گل رزي ندارم ولي، دو تا گل شمعداني توي باغچه تقديم شما...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم فروردین 1393ساعت 18:52  توسط سید مصطفی  | 

من و او....

گرچه از فاصله ي مـــاه ز من دورتري ..

ولي انگار همين جا و همين دور و بري 

ماه مي تابد و انــگار تـويي مي خنــدي

 بــاد مي آيد و انگـار تويي مي گــذري  

 ................................................

وقتی دوباره اومدم پیشت،یادم می آد بهم خندیدی و گفتی خوش اومدی،گفتم باز اومدم از

گناهانم بگم ،با یه لبخند سرشار از محبت گفتی: بی خیال....اینقدر گرمم شد،

نمیدونم ازخجالت بود یا از گرمای محبت تو....

باد مي آيد و انگار تويي مي گذري ...

چه قشنگه صدای پای تو...،چه گوشنوازه صدای پای تو....،چه دستان پر مهر و گرمی داری

وقتی به سرم دست نوازش میکشی. 

خدایا:هوامو داشته باش ،خدایا ولم نکن ،خدایا دور و برم بپلک ،خدایا دور و برم رو بگیر،

خدایا منو بپا ،خدا دستم رو بگیر ، وای !چه دارم میگم،عمریست گرفته ای،رهایم مکن!!! 

خدایا : قدرت پرواز از تو می طلبم وقتی که می خواهم آبی ترین احساسم را برایت بیان کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392ساعت 23:16  توسط سید مصطفی  | 

                                          بنال ای دل که دیگر ماتم آمد 

    

 اجابت دعا                                           

اوایل شهریور سال1386 اوج گرمای شهر مقدس مشهد الرضا (ع) ساعت حدود 1 بعد از ظهر

صحن آزادی ایوان باب السلام مشغول خدمت بودم.

مردی حدود 55 تا 60 ساله نزدیکم شد در حالی که قطره اشکی در گوشه چشمش خود نمائی

میکرد لباس مندرسی بر تن داشت و دستان پینه بسته ای که وقتی با او دست دادم زمختی

پوست دستش را به خوبی احساس کردم سرم را به زیر انداختم که خدای نکرده شرم باعث

نشود حرفش را نزند پاهایش بدون کفش بود اولین ذهنیت من این بود که کفش هایش را گم

کرده یا کفش داری را پیدا نمیکند بوسه ای بر لباس من زد به رسم ادب به ساحت مقدس

علی بن موسی الرضا (ع) عرض کردم خدمتش بفرمائید پدر جان امرتان؛نگاهی به من کرد

وگفت سلامتی شما و از باب السلام خارج شد ! چند قدم دورتر نرفته بود که صدایش کردم

پدر جان اگر کفشهایتان گم شده است کفشداری 1 به شما یک جفت دمپائی میدهند که بدون

کفش به منزل نروید ؛ خدای ناکرده پاهایتان زخمی میشود .

حتی رویش را به سمت من بر نگرداند و گفت : دیگه از این حرفها گذشته دیگه از همه جا خسته     

شده ام حتی آقا هم به من دیگه نگاه نمی کنه  دیگه طاقت ندارم ای کاش خود کشی گناه نبود           

و رفت . مبهوت مانده بودم که چه گفت و چه مشکلی دارد ولی حس غریبی در من میگفت

نگذارم با این حالت از حرم مطهر خارج شود به طرفش رفتم  دستم را بر شانه اش گذاشتم و

گفتم :پدرم مشکل چیست شاید بتوانم کمکی کنم.

برگشت نگاهی به من کرد و حق حق گریه امانش را برید.

او را در بغل گرفتم شانه هایش به شدت میلرزید و پاهایش سست شده بود!

چند نفری که در حال عبور از باب سلام بودن شاهد ماجرا بودند و دور ما ایستادند قطعاً در این      

وضعیت نمی توانست دردل نماید و جایز هم نبود از زائرین خواستم که تجمع نکنند

همه دور شدند جز 2 خانم که عرب بودند و احتمالا از کشور های عربی بودن به فاصله چند

قدم ایستادند .

قدری که گریه کرد آرام تر شد و در حال اشک ریختن با صدای بغض آلود گفت:..

استاد کارسیمان کاری بودم خیلی وقته که دیگه کسی نمای خانه اش را سیمان نمیزند و از

اینطریق روزیم در نمی آید چند سالی هم تو کارخانه رب . . بصورت قرارداد فصلی کار میکردم

تااینکه کارخانه ورشکست شد و من رو هم اخراج کردن پسر بزرگم هم که داماد شد با خانواده

زنش بیشتررفت و آمد میکنه و دیگه اصلاً یادی از من و مادر مریضش نمی کنه یکدفعه هم که

برایش دردل کردم گفت که نمیتونه حق زن وبچه اش رو بده من بخورم و رفت و دیگه نیومد روز

به روز زندگی به من سختتر میگذشت صاحبخونه بیرونم کرد و رفتم با زنم تو یک ساختمان

نیمه تمام نگهبان شدم بعدازچند روز یک شب چند سارق به ساختمان دستبرد زدن و فردای

آن شب هم از اونجا بیرونم کردن چند روز هیچی برای خوردن نداشتیم و آواره کوچه خیابان .

هستیم امروز کفشهایم را به 1000تومان فروختم که بتونم یک لقمه نان بگیرم و برای زن مریضم

که گوشه خیابان رهاش کردم ببرم ولی نمیدونم 1000 تومانی را گم کرده ام یا از من دزدیده اند

اومدم حرم ولی دیگه ... ودوباره صدای گریه اش بلند شد.نمیدانم چه شد که ناخواسته دستم را

درجیبم کردم که دستم را گرفت و گفت نه نمی خواهم کمک  کنی دعا کن دعا...

دستم را به آسمان بلند کردم:

بارالها به حق آقا علی بن موسی الرضا (ع) مشکل این پدر راالساعه مرتفع کن خداوندا گره از

کارش باز کن. در همین حال صدای آمین گفتن آن دو خانم عرب زبان را نیز شنیدم.خودم هم بغض

گلویم را می فشرد و نمی توانستم حرفی بزنم آخه چرا تو جامعه اسلامی باید یک همچین

وضعی پیش بیاد کجا رفته دست های ترحم کجایند ؛ علی (ع) مرام ها که دست یاری همسایه

هایشان را بگیرندیکی از خانم های عرب جلو آمد و از زیر چادرش یک ظرف غذا بیرون آورد و گفت:

تبرک امام رضا ؛ ظاهرا مهمان امام رضا بودند و این غذا را به عنوان تبرک آورده بودند و به پیرمرد      

تعارف کردند . پبپیرمرد گفت نه من گدا نیستم !

گفتم نه پدرجان بگیر تبرک حضرت هست و غذا را بدستش دادم و خانم دیگر هم یک اسکناس100  

دلاری به من داد و گفت نذر ... نذر

اسکناس را به پیرمرد دادم و خانم های عرب دور شدند

به پیرمرد گفتم پدر جان این 100 دلاری تقریبا صد هزار تومان می ارزه یک جای مناسب بگذار و بیا        

تا با هم برویم و یک جفت دمپائی برایت بگیرم

به سمت صحن انقلاب حرکت کردم در بین را از یکی از همکارانم که گشت صحن بودند خواستم         

که در پست من بایستند و همراه با این پدر دردمند به سمت کفشداری 1 حرکت کردم به ایشان      

گفتم پدرم چه کمکی از دست من برایت بر می آید گفت اگه بتونم یک کاری دست و پا کنم خیلی 

خوبه گفتم حاضری دست فروشی کنی گفت بله چرا که نه گفتم آدرسم را به شما میدهم فردا

من کشیک نیستم بیائید با هم برویم این دلار را بفروشیم تا ببینم خدا چه میخواهد

مقابل فروشگاه دوستم یک بساط کوچک دست فروشی به راه انداختیم و یک خیر دیگه هم

زیر زمین منزلش را در اختیارش گذاشت. 

 هم اینک 3 سال از اون ماجرا میگذره و استا حسن ما نه با رفاه بلکه با قناعت زندگی آرومی را 

میگذرونه و خاطره اون روز و آن خانم های عرب و آمین و همکاریشان و از همه مهم تر لطف خداوند  

متعال را هیچگاه فراموشمان نمیشه

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (ع)

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1392ساعت 15:38  توسط سید مصطفی  | 

 
گاهی دلت بهانه هایی می گیرد .

که خودت انگشت به دهان می مانی. . .

گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی!!!

اما سکوت می کنی. . .

گاهی پشیمانی از کرده و نکرده ات. . .

گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری!!!

انگیزه ای برای فردا نداری .

و حال هم که . . .

گاهی فقط دلت می خواهد زانوهایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای، گوشه ترین

 گوشه ای که می شناسی بنشینی و "فقط" نگاه کنی . . .!

گاهی چقدر دلت برای یک "خیال راحت" تنگ می شود.

گاهی دلگیری. . .

شاید از خودت . . .

شاید . . .

زندگی باغی است که با عشق باقی است.مشغول دل باش نه دلمشغول.بیشتر 
 
غصه  های مااز قصه های خیالی ماست.پس بدان اگر فرهادباشی همه چیز 
 
شیرین است. 

نکته:چراغ قرمز بوی نان میداد برای گلفروشی که تنها آرزویش قرمز شدن چراغ بود.

خوش به حال نوشت: این روزها عشق چهار دست و پا در خانه ما راه می رود، اینروزها عشق در

محوطه حیاط ما پرسه میزند و اینروزها باران عشق بالاسر ما باریدن گرفته است.چه شب هایی  که

ستاره ها و ماه برای ما چشمک می زنند و گذران زندگی با تابلو سبز در مسیر شادکامی قدم برمی

دارد.                               ::::الحمداله رب العالمین:::

" " دنبال آدرس نگرد نامه ات را که نوشتی نگهش دار فعلا نشانی ندارم، " "

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1392ساعت 11:33  توسط سید مصطفی  | 

   

 

 

      
اینروزها خدا بیشتر از هر زمان دیگری در خانه ی ما به چشم می آید.

اینروزها خدا در خانه ی ما معنا و مفهوم عمیق تر و پرمحتوایی بخود گرفته است.

اینروزهاهر کلمه ای که در خانه ما به زبان می آید بوی کلمات عاشقانه ی خدارو میده.

و....

خدا چقدر زیبا و مهربان است.

داستانی واقعی و زیبا.....

پزشک وجراح مشهور (د. ایشان) روزی برای شرکت دریک کنفرانس علمی که جهت بزرگداشت و تکریم او بخاطر دستاوردهای پزشکی اش برگزار میشد، باعجله به فرودگاه رفت.
بعدازپرواز بخاطر اوضاع نامساعدهوا و رعدو برق و صاعقه،که باعث ازکارافتادن یکی ازموتورها
شد،هواپیما مجبور به فرود اضطراری درنزدیکترین فرودگاه شد.
دکتربلافاصله به دفتراستعلامات فرودگاه رفت و خطاب به آنهاگفت:
من یک پزشک متخصص جهانی هستم وهردقیقه برای من برابر باجان خیلی انسانهاست. و شما میخواهیدمن 16ساعت تو این فرودگاه منتظر هواپیما بمانم؟
یکی ازکارکنان گفت جناب دکتر، اگرخیلی عجله داریدمیتونید یک ماشین دربست بگیریدتا مقصد شما سه ساعت بیشتر نمانده است..
دکتر ایشان باکمی درنگ پذیرفت و ماشینی را کرایه کرد و براه افتاد که ناگهان در وسط راه،اوضاع هوا نامساعد شد و بارندگی شدیدی شروع شدبطوریکه ادامه دادن برایش مقدور نشد ساعتی رفت تا اینکه احساس کرد دیگه راه را گم کرده خسته و کوفته ود رمانده وبا ناامیدی براهش ادامه داد که ناگهان کلبه ای کوچک توجه او را به خود جلب کرد..
کنار اون کلبه توقف کرد و در را زد،صدای پیرزنی راشنید .
-بفرما داخل هرکه هستی.دربازاست...
دکتر داخل شد و از پیرزن که زمین گیر بود خواست که اجازه دهد از تلفنش استفاده کند،..
پیرزن خنده ای کرد وگفت:.کدام تلفن فرزندم؟ اینجا نه برقی هست و نه تلفنی...ولی بفرما و استراحت کن و برای خودت استکانی چای بریزتا خستگی بدر کنی و کمی غذا هم هست بخور تاجون بگیری..
دکترازپیرزن تشکرکرد و مشغول خوردن شد، درحالیکه پیرزن مشغول خواندن نماز و دعا بود..که ناگهان متوجه طفل کوچکی شد که بی حرکت بر روی تختی نزدیک پیرزن خوابیده بود، که هر از گاهی بین نمازهایش اورا تکان میداد.
پیرزن مدتی طولانی به نماز و دعا مشغول بود، که دکتر رو به اوگفت:
بخدا من شرمنده این لطف و کرم و اخلاق نیکوی تو شدم ، امیدوارم که دعاهایت مستجاب شود.
پیرزن گفت:
و اما شما،..رهگذری هستید که خداوند به ما سفارش شما را کرده است..
ولی دعاهایم همه قبول شده است بجز یک دعا...
دکتر ایشان گفت:
چه دعایی؟.
گفت:
این طفل معصومی که جلوچشم شماست نوه من هست که نه پدر داره ونه مادر، به یک بیماری مزمنی دچارشده که همه پزشکان اینجا ازعلاج آن عاجزهستند..
به من گفته اندکه یک پزشک جراح بزرگی بنام (د: ایشان) هست که او قادر به علاجش هست،ولی اوخیلی ازما دور هست و دسترسی به او مشکل هست و من هم نمیتوانم این بچه را پیش او ببرم.
میترسم این طفل بیچاره و مسکین خوار و گرفتارشود.پس از خدا خواسته ام که کارم را آسان کند.
د. ایشان درحالیکه گریه میکرد گفت:
به والله که دعای تو،هواپیماها را از کار انداخت و باعث زدن صاعقه ها شد و آسمان را به باریدن وا داشت.تا اینکه من دکتر را بسوی تو بکشاند و من بخدا هرگز باور نداشتم که الله عزوجل با یک دعایی این چنین اسباب را برای بندگان مومنش مهیا میکند.و بسوی آنها روانه میکند.

نکته:وقتیکه دستها ازهمه اسباب کوتاه میشود،فقط پناه بردن به آفریدگار زمین و آسمان بجا
میماند.

دلنوشت:اینروزها هم خوشحالم باندازه تمامی عالم و هم ناراحت و غمگینم باندازه تمام عالم،

باندازه شادیهایم دعاتون می کنم که از غم رها شوید باندازه یک دعا، دعا کنید مریضا خوب شن.
                                            
                                      یامَن اِسمُهُ دَوا وَ ذِکرُهُ شَفاء.
 

در خونه خدا رو بزنیم

 همیشه درخونه ش به روی مهمونهاش بازه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1392ساعت 18:7  توسط سید مصطفی  | 

 السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین علیه السلام

 

السلام علیک یا حضرت علی اصغر علیه السلام

          مادران زیباترین آهنگ عشقند...

 

 

هوایت که به سرم می زند

دیگر در هیچ هوایی،
نمی توانم نفس بکشم!

عجب نفس گیر است
،هوای بی تو ....!

اَلسَّلٰامُ عَلَيْكَ يٰا اَبٰا عَبْدِ اللهِ ، وَعَلَى الْاَرْوٰاحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِنٰائِكَ ،

عَلَيْكَ مِنّى سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِىَ اللَّيْلُ وَ النَّهٰارُ ،

وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِيٰارَتِكُمْ

چقدر زود دلم برایت تنگ شد برای آن ایوان طـلای نجف و ضریح با شکوه و عظمت مولا امیر المومنین (ع)

برای مسجـد کوفـه و رازهای ناگفته از امیر دلهـا،برای مسجد سهله و نجواهای انتـظار آن

برای آن قبله عشق ، که وقتی در برابرش می ایستی بی اختیار دستها بر روی قلب می رود و آرام دل
 
فریاد بر می آورد:صلی الله علیک یا اباعبدالله الحسین(ع) 

برای صدای زنگ ساعت بزرگ داخل حرمت که دلم را به لرزه می انداخت

برای کبوتران بین الحرمینت که در سپیدمان زائرانت را نظاره ميکند

برای صفای بین الحرمین که به حقیقت مقدس ترین وادی و زیباترین دو راهی عالم است

برای آن گنبد طلا و گلدسته هایش که با دیدنش عرش دل می لرزد، دیدگان بارانی می شود و بوی سیب بر
 
مشام می رسد...

برای حرم و بارگاه و گلدسته های رو به عرش علمدارت ، اباالفضل العباس (ع)  که همچون برادرش ابا
 
عبدالله (ع)  از هر دلی دلربائی می کند

برای تل زینبیه(س) ، خیمه گاه  ، کف العباس(ع) و .....

برای . . . . .

اما به اينجا که بر ميگردی همه چيز دوباره کهنه ميشود

دوباره روز و روزمرگی ها و . . .

چه زود گذشت ،  کاش تمام نميشد

کاش همه جا بوی حرم تو را داشت

کاش هميشه سفر بود و يک گنبد عظيم و يک دنيا دل دلتنگ
 
نام تو زینت دنیاست اباعبدالله ـ نمک زنـدگی مـاست اباعبدالله
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1392ساعت 22:16  توسط سید مصطفی  | 

بسم رب الشهداء و الصدیقین....

سر قبر نشسته بودم باران می آمد.

روی سنگ قبر نوشته بود : شهید مصطفی احمدی روشن

از خواب پریدم.مصطفی ازم خواستگاری کرده بود، ولی هنوز عقد نکرده بودیم.

بعد از ازدواج خوابم را برایش تعریف کردم.



زد به خنده و شوخی

گفت : بادمجون بم آفت نداره

ولی یه بار خیلی جدی پاپی اش شدم که :کی شهید می شی مصطفی؟

مکث نکرد،گفت :سی سالگی

باران می بارید شبی که خاکش می کردیم...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1392ساعت 21:54  توسط سید مصطفی  |